مرتضى راوندى
128
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
آتش مشتعل گردد . آتش با دو پارهء چوب افروخته مىشود و هميشه حرف مقدمهء عمل است . من باتعجب مىگويم كاش مىدانستم كه بنى اميه بيدارند يا خواب ! « 13 » مسعودى مىنويسد : كار ابو مسلم قوت گرفت و بر بيشتر خراسان تسلط يافت . كار نصر بن سيار از نرسيدن كمك سستى گرفت و از خراسان برون شد و به سوى رى رفت و در ساوه ما بين رى و همدان فرود آمد و همانجا از غصه بمرد . نصر وقتى ما بين رى و خراسان بود ، نامهاى به مروان نوشت و به دو خبر داد كه از خراسان برون شده است و حوادث خراسان بزرگ مىشود تا همهجا را بگيرد ، و ضمن نامهء خود اشعارى نوشت كه مضمون آن چنين است : « كارها و خبرهايى كه پوشيده مىداريم چون گاوى است كه به سلاخ نزديكش كنند يا چون دخترى كه كسانش او را دوشيزه پندارند و نهماهه آبستن است . ما او را رفو مىزنيم ، اما دريده شده و دريدگى وسعت گرفته است . « 14 » هنوز مروان از خواندن اين نامه فراغت نيافته بود كه گماشتگان راهها يك قاصد خراسانى را كه ابو مسلم سوى ابراهيم بن محمد امام فرستاده بود ، نزد وى آوردند . وقتى مروان نامهء ابو مسلم بديد به قاصد گفت : « مترس رفيقت چقدر به تو داده است ؟ » گفت : « فلان و فلان مبلغ » ، گفت : « خيلى كم به تو داده است ، بيا اين ده هزار درم را بگير و نامه را پيش ابراهيم امام ببر و از اينكه تو را در راه گرفتهاند چيزى مگو و جواب آن را بگير و نزد من بيار . » قاصد نيز چنين كرد . مروان جواب ابراهيم را بديد كه به ابو مسلم نوشته بود : « بكوشيد در كار دشمن حيله كنيد . » و ديگر دستورها كه داده بود . مروان قاصد را بداشت و دستور احضار ابراهيم را داد . چون ابراهيم نزد مروان رسيد بين آن دو گفتگوهاى بسيار درگرفت و ابراهيم سخن درشت گفت و رابطهء خود را با ابو مسلم انكار كرد . « مروان گفت : اى منافق مگر اين نامهء تو نيست كه در جواب ابو مسلم نوشتهاى و قاصد را پيش وى آورد . چون ابراهيم اين را بديد ، خاموش ماند . با اين حال كار ابو مسلم همچنان بالا مىگرفت . » « 15 » مسعودى در جاى ديگر مىنويسد : از يكى از شيوخ بنى اميه سبب سقوط و زوال آن حكومت را پرسيدند . گفت : به لذتهاى خودمان مشغول شديم و از رسيدگى به كارهاى لازم بازمانديم . با رعيت ستم كرديم تا از عدل ما مأيوس شدند و آرزو كردند از دست ما آسوده شوند . بار خراجپردازان ما سنگين شد و از ما ببريدند ، املاك ما ويران شد و بيت المال خالى ماند . به وزيران خويش اعتماد كرديم كه مقاصد خود را بر منافع ما ترجيح دادند و كارها را بدون اطلاع ما سامان دادند . مستمرى سپاه ما عقب افتاد و از اطاعت ما بهدر رفتند و دشمنان ما آنها را دعوت كردند و با آنها به جنگ
--> ( 13 ) . ابن واضح احمد يعقوبى ، تاريخ يعقوبى ، و مروج الذهب ، ج 2 ، ص 244 . ( 14 ) . همان ، ج 2 ، ص 242 . ( 15 ) . همان ، ص 247 .